سالها پیش داشتم برمیگشتم خونه ازیه سفر تایمی رسیدم مترو که هیچ تاکسی نبود منم تک وتنها و توی تاریکی شب مونده بودم کنار خیابون، یه خانم اومد و دست گذاشت رو شونه م وگفت نترس معجزه, خدا با منه منم میرم خونه بیا باهم ماشین بگیریم شریکی کرایه ش بدیم دربست. هیچ زبانی نداشتم که بگم چه قدر ممنونشم سوار شدیم و تا اونجا از اینکه سرطان داشته و معجزه, مسیح شفاش داده حرف زد و از من میخواست همیشه به حرفاش فک کنم.
۱۵سال شایدم بیشتر گذشته و اون خانم رو بازهم دیدم که از معجزه, مسیح حرف زد. داشتم میرفتم خرید کنم کنارم ایستاد و گفت مدرسه پسرونه اینجا کجاست من یه پسر دارم که عیسی مسیح بهم بعد سالها هدیه کرده اون معجزه, مسیحه امیدوارم خدا بهتون ازاین معجزه, ها هدیه بده و با پاسخ من که گفتم اینجا رو نمیشناسم شرمنده ، رفت.
بعدرفتنش به این فکر کردم یک ماه ازشروع سال تحصیلی گذشته و همه سر کلاس درس هستن چرا الان دنبال ثبت نام بود و چرا بعد گذشت این همه سال هنوز جوانه.
اون شب هم در اوج ترس من اومد و بهم کمک کرد.
اینکه اون زن کی بود یا هست و داستان چی بود مهم نیس مهم اینه ما ادمها هرروز معجزه, خدا رو درک میکنیم اما ....
برچسب:
نویسنده: پارسا فراهانی